درود مهمان اگر شما میخوانید این پیام را , به این معنی میباشد که ثبت نام نکردید. کلیک کنید ثبت نام چند مرحله ساده، شما می توانید از تمام امکانات انجمن ما لذت ببرید.
زمان کنونی: 04-24-2014، 11:22 PM
درود مهمان گرامی! (ورودثبت نام)

ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
گزیده اشعار یغما گلرویی
نویسنده پیام
*soroor*
کاربر ویژه

*

مدیر انجمن
یافتن تمام ارسالهای نویسنده

ارسال‌ها: 791

اعتبار: 92
تاریخ عضویت: Jul 2012
سپاس ها 2274
سپاس شده 1885 بار در 743 ارسال
 

ارسال: #31
RE: گزیده اشعار یغما گلرویی
یغما گلرویی به اوج بلوغش رسیده جای بزرگانی نظیر اردلان سرفراز و ایرج جنتی عطایی میگیره


امضای *soroor* [align=START]دنیارو بی تو نمیخوام یه لحظه دنیا بی چشمات یه (دروغه) محضه



[/align]
01-03-2013 04:31 AM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط Afif abad ، S@hel ، м♀тï ، ✿ RaNa ✿
м♀тï
♣ħάđmέħŕ§♣

*

کاربر سایت
یافتن تمام ارسالهای نویسنده

ارسال‌ها: 388

اعتبار: 98
تاریخ عضویت: Nov 2011
سپاس ها 2315
سپاس شده 1555 بار در 484 ارسال
 

ارسال: #32
RE: گزیده اشعار یغما گلرویی
از اینجا که‌ نیگا می‌کنم‌ پنداری‌ یه‌ نفر ،
از وسط‌ِ میدون‌ِ انقلاب‌ داره‌ بَرام‌ دَس‌ تکون‌ می‌ده‌ !
تو همهمه‌های‌ این‌ خیابون‌ می‌شه‌ خیلی‌ چیزا پیدا کرد !
از کتابای‌ ممنوع‌ِ هدایت‌ گرفته‌ تا بسته‌های‌ پَنج‌ گِرَمی‌ِ گَردْ !
اما من‌ همین‌ خیابون‌ِ لامَصَب‌ُ دوس‌ دارم‌ !
احساس‌ می‌کنم‌ اینجا به‌ آدمای‌ دیگه‌ نزدیک‌تَرَم‌ !
آدمایی‌ که‌ بی‌ نگاه‌ از کنارم‌ می‌گذرن‌ُ
تُن‌ تُن‌ بِهِم‌ تَنه‌ می‌زنن‌ُ
نمی‌دونن‌ که‌ چقدر دلواپَس‌ِ سادگی‌شونَم‌ !
چقدر دلم‌ می‌خواد دیوارا رُ از میونشون‌ بَردارم‌ !
دیوارا وُ مَرزای‌ نامریی‌
که‌ اونا رُ از همدیگه‌ جدا می‌کنه‌ !
مرزِ نژادُ عقیده‌ ،
مرزِ جناح‌ُ نگاه‌ ،
مرزِ نون‌ُ نیاز ،
مرزِ مَسلک‌ُ مزخرفات‌ِ رنگ‌به‌رنگ‌ِ دیگه‌ !
اگه‌ این‌ دیوارا ،
اگه‌ این‌ دیوارای‌ لعنتی‌ نباشن‌ ،
همه‌ تو خیابون‌ به‌ هم‌ لبخند می‌زنن‌ ،
آسمون‌ دوباره‌ یادِ بادبادکاش‌ می‌اُفته‌ وُ
کوچه‌ها پُر از جُفتای‌ عاشقی‌ می‌شه‌
که‌ بَلَد نیستن‌ از همدیگه‌ خداحافظی‌ کنن‌ !

با همین‌ شهر ،
با همین‌ شهرِ قشنگی‌ که‌ تو سَرَمه‌
از عرض‌ِ خیابون‌ِ انقلاب‌ می‌گذرم‌ ،
رو زمین‌ِ زیرِ پام‌ ،
کنارِ یه‌ خط‌ِ زرد رنگ‌ِ دراز نوشتن‌ :
از خط‌ِ زرد به‌ آن‌ طَرَف‌ نمازْ باطل‌ است‌ .
01-04-2013 01:41 AM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط ✿ RaNa ✿
м♀тï
♣ħάđmέħŕ§♣

*

کاربر سایت
یافتن تمام ارسالهای نویسنده

ارسال‌ها: 388

اعتبار: 98
تاریخ عضویت: Nov 2011
سپاس ها 2315
سپاس شده 1555 بار در 484 ارسال
 

ارسال: #33
RE: گزیده اشعار یغما گلرویی
صَد دفه‌ هَم‌ که‌ لای‌ انگشت‌ِ شَست‌ُ اِشاره‌م‌ُ گاز بگیرم‌
بازم‌ این‌ سوال‌ِ سِمِج‌ میاد سُراغم‌ که‌ :
وقتی‌ می‌شه‌ وجودِ هوا رُ
با فُرمولای‌ فیزیک‌ُ شیمی‌ ثابت‌ کرد ،
چرا یه‌ فرمول‌ِ بی‌کلَک‌
واسه‌ اثبات‌ِ خیلی‌ چیزای‌ دیگه‌ نیست‌ ؟
01-04-2013 01:42 AM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط ✿ RaNa ✿
м♀тï
♣ħάđmέħŕ§♣

*

کاربر سایت
یافتن تمام ارسالهای نویسنده

ارسال‌ها: 388

اعتبار: 98
تاریخ عضویت: Nov 2011
سپاس ها 2315
سپاس شده 1555 بار در 484 ارسال
 

ارسال: #34
RE: گزیده اشعار یغما گلرویی
سلام می کنم به باد،
به بادبادک و بوسه،
به سکوت و سوال
و به گلدانی،

که خواب ِ گل ِ همیشه بهار می بیند!
سلام می کنم به چراغ،
به «چرا» های کودکی،
به چالهای مهربان ِ گونه ی تو!
سلام می کنم به پائیز پسین پروانه،
به مسیر ِ مدرسه،
به بالش ِ نمناک،
به نامه های نرسیده!
سلام می کنم به تصویر ِ زنی نِی زن،
به نِی زنی تنها،
به آفتاب و آرزوی آمدنت!
سلام می کنم به کوچه، به کلمه،
به چلچله های بی چهچه،
به همین سر به هوایی ِ ساده!
سلام می کنم به بی صبری،
به بغض، به باران،
به بیم ِ باز نیامدن ِ نگاه ِ تو...

باورکن من به یک پاسخ کوتاه،
به یک سلام ِ سر سری راضیم!
آخر چرا سکوت می کنی؟ ●
01-04-2013 01:45 AM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
м♀тï
♣ħάđmέħŕ§♣

*

کاربر سایت
یافتن تمام ارسالهای نویسنده

ارسال‌ها: 388

اعتبار: 98
تاریخ عضویت: Nov 2011
سپاس ها 2315
سپاس شده 1555 بار در 484 ارسال
 

ارسال: #35
RE: گزیده اشعار یغما گلرویی
آنقدر بی خیال از بازنگشتنت گفتی،
که گمان کردم سر به سر این دل ِ‌ساده می گذاری!
به خودم گفتم
این هم یکی از شوخی های شاد کننده ی توست!
ولی آغاز آواز بغض گرفته ی من،
در کوچه های بی دارو درخت خاطره بود!
هاشور اشک بر نقاشی چهره ام
و عذاب شاعر شدن در آوار هر چه واژه ی بی چراغ!
دیروز از پی گناهی سنگین، گذشته را مرور کردم!
از پی تقلبی بزرگ، دفاترِ دبستان را ورق زدم!
باید می فهمیدم چرا مجازاتم کرده ای!
شاید قتل مورچه هایی که در خیابان
به کف کفش من می چسبیدند،
این تبعید ناتمام را معنا کند!
ا شیشه ای که با توپ سه رنگ من،
در بعدازظهر تابستان هشت سالگی شکست!
یا سنگی که با دست من
کلاغ حیاط خانه ی مادربزرگ را فراری داد!
یا نفری ناگفته ی گدایی، که من
با سکه ی نصیب نشده ی او برای خودم بستنی خریم!
وگرنه من که به هلال ابروی تو،
در بالای آن چشمهای جادویی جسارتی نکرده ام!
امروز هم به جای خونبهای آن مورچه ها،
ده حبه قند در مسیر مورچه های حیاطمان گذاشتم!
برای آن پنجره ی قدیمی شیشه ی رنگی خریدم!
یک سیر پنیر به کلاغ خانه ی مادربزرگ
و یک اسکناس سبز به گدای در به در خیابان دادم!
پس تو را به جان جریمه ی این همه ترانه،
دیگر نگو بر نمی گردی!●
01-04-2013 01:48 AM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
м♀тï
♣ħάđmέħŕ§♣

*

کاربر سایت
یافتن تمام ارسالهای نویسنده

ارسال‌ها: 388

اعتبار: 98
تاریخ عضویت: Nov 2011
سپاس ها 2315
سپاس شده 1555 بار در 484 ارسال
 

ارسال: #36
RE: گزیده اشعار یغما گلرویی
فرض کن پاک کنی برداشتم
و نام تو را
از سر نویس تمام نامه ها
و از تارک تمام ترانه ها پاک کردم!
فرض کن با قلمم جناق شکستم!
به پرسش و پروانه پشت کردم
و چشمهایم را به روی رویش رؤیا و روشنی بستم!
فرض کن دیگر آوازی از آسمان بی ستاره نخواندم،
حجره ی حنجره ام از تکلم ترانه تهی شد
و دیگر شبگرد کوچه ی شما،
صدای آواز های مرا نشنید!
بگو آنوقت،
با عطر آشنای این همه آرزو چه کنم؟
با التماس این دل در به در!
با بی قراری ابرهای بارانی...
باور کن به دیدار آینه هم که می روم،
خیال تو از انتهای سیاهی چشمهایم سوسو می زند!
موضوع دوری دستها و دیدارها مطرح نیست!
همنشین نفسهای من شده ای! خاتون!
با دلتنگی دیدگانم یکی شده ای!●
01-04-2013 01:51 AM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
м♀тï
♣ħάđmέħŕ§♣

*

کاربر سایت
یافتن تمام ارسالهای نویسنده

ارسال‌ها: 388

اعتبار: 98
تاریخ عضویت: Nov 2011
سپاس ها 2315
سپاس شده 1555 بار در 484 ارسال
 

ارسال: #37
RE: گزیده اشعار یغما گلرویی
من و تو ما بودیم! همراه و همنگاه، همبغض و همصدا، همپا و پا به راه ... تو اما دلت با من نبود! گفتم این سیبِ سرخ را می‌چینم تا کودکان بهانه‌گیر فردا نگویند که «آدم»ی در میانِ این همه آدمی نبود و در تقسیمِ آن همه علاقه، «رفتن» سهمِ سادۀ تو شد و «ماندن» سهمِ دشوارِ دست‌های تنهای من. امروز هم نه گلایه‌ای از این همه انتظار، نه بهانه‌ای از نمناکی کاغذ، راضی به رضای همین زندگی و چشم به راهِ طنینِ ترانه و باران، در خوابهایم بیدار می‌شوم و در بیداریَم می‌میرم. یک پا به راهِ رؤیا و یک پا به بن‌بست بیداری. خوابگرد و گریه نشین. همین!

حالا، بی‌بیِ بالا نشینِ من!

نگو که در کوچه گربه‌ها شاخ می‌زدند، نگو که هنوز اشکِ تمساح‌ها تَه نکشیده، آخرِ قصه رو سیاهی به زغالِ شعله‌های غزل سوز می‌ماند.

برگرد و دستم را بگیر! بی‌بیِ باران!

می‌خواهم در کنار تو بر برگ‌های بوسه بنویسم:

آبی‌ترین آبیِ دنیا،

همین آسمانِ خاکستریِ خانه‌ی من است!
01-21-2013 07:27 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
м♀тï
♣ħάđmέħŕ§♣

*

کاربر سایت
یافتن تمام ارسالهای نویسنده

ارسال‌ها: 388

اعتبار: 98
تاریخ عضویت: Nov 2011
سپاس ها 2315
سپاس شده 1555 بار در 484 ارسال
 

ارسال: #38
RE: گزیده اشعار یغما گلرویی
اگر سکوت ِ این گستره ی بی ستاره مجالی دهد،

می خواهم بگویم : سلام!

اگر دلواپسی ِ آن همه ترانه ی بی تعبیر مهلتی دهد،

می خواهم از بی پناهی ِ پروانه ها برایت بگویم!

از کوچه های بی چراغ!

از این حصار ِ هر ور ِ دیوار!

از این ترانه ی تار...

مدتی بود که دست و دلم به تدارک ِ ترانه نمی رفت!

کم کم این حکایت ِ دیده و دل،

که ورد ِ زبان ِ کوچه نشینان است،

باورم شده بود!

باورم شده بود،

که دیگر صدای تو را در سکوت ِ تنهایی نخواهم شنید!

راستی در این هفته های بی ترانه کجا بودی؟

کجا بودی که صدای من و این دفتر ِ سفید،

به گوشت نمی رسید؟

تمام دامنه ی دریا را گشتم تا پیدایت کردم!

آخر این رسم و روال ِ رفاقت است،

که دی نیمه راه ِ رؤیا رهایم کنی؟

می دانم!

تمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می شوند!

اما شمار ِ آنهایی که عاشق می مانند،

از انگشتان ِ دستم بیشتر نیست!

یکیشان همان شاعری که گمان می کرد،

در دوردست ِ دریا امیدی نیست!

می ترسیدم - خدای نکرده ! -

آنقدر در غربت ِ گریه هایم بمانی،

تا از سکوی سرودن ِ تصویرت سقوط کنم!

اما آمدی!

بانوی همیشه ی نجات و نجابت!

حالا دستهایت را به عنوان امانت به من بده!

این دل ِ بی درمان را که در شمار ِ عاشقان ِ‌همیشه می گنجانم،

انگشتانم،

برای شمردنشان

کم می آید!●
01-21-2013 07:28 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
м♀тï
♣ħάđmέħŕ§♣

*

کاربر سایت
یافتن تمام ارسالهای نویسنده

ارسال‌ها: 388

اعتبار: 98
تاریخ عضویت: Nov 2011
سپاس ها 2315
سپاس شده 1555 بار در 484 ارسال
 

ارسال: #39
RE: گزیده اشعار یغما گلرویی
یادم نرفته است!

گفتی : از هراس ِ باز نگشتن،

پشتِ سرم خاکاب نکن!

گفتی : پیش از غروب ِ بادبادکها برخواهم گشت!

گفتی: طلسم ِ تنهای ِ تو را،

با وِردی از اُراد ِ آسمان خواهم شکست!

ولی باز نگشتی

و ابر ِ بی باران این بغضهای پیاپی با من ماند!

تکرار ِ تلخ ِ ترانه ها با من ماند!

بی مرزی ِ این همه انتظار با من ماند!

بی تو،

من ماندم و الهه ی شعری که می گویند

شعر تمام شعران را انشاء می کند!

هر شب می آید

چشمان ِ منتظرم را خیس ِ گریه می کند

و می رود!

امشب، اما

در ِ اتاق را بسته ام!

تمام پنجره ها را بسته ام!

حتا گوشهایم را به پنبه پوشانده ام،

تا صدای هیچ ساحره ای را نشنوم!

بگذار الهه ی شعر،

به سروقت ِ شاعران ِ‌دیگر ِ این دشت برود!

می می خواهم خودم برایت بنویسم!

می بینی؟ بی بی ِ دریا!

دیگر کارم به جوانب ِ جنون رسیده است!

می ترسم وقتی که - گوش ِ شیطان کر! -

از این هجرت ِ بی حدود برگردی،

دیگر نه شعری مانده باشد،

نه شاعری!

کم کم یاد گرفته ام به جای تو فکر کنم،

به جای تو دلواپس شوم،

حتا به جای تو بترسم!

چون همیشه کنار ِ منی!

کنارمی، اما...

صد داد از این «اما»!●
01-21-2013 07:29 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
м♀тï
♣ħάđmέħŕ§♣

*

کاربر سایت
یافتن تمام ارسالهای نویسنده

ارسال‌ها: 388

اعتبار: 98
تاریخ عضویت: Nov 2011
سپاس ها 2315
سپاس شده 1555 بار در 484 ارسال
 

ارسال: #40
RE: گزیده اشعار یغما گلرویی
دیگر ساعی بر دست ِ من نخواهی دید!

من بعد عبور ِ ریز ِ عقربه ها را مرور نخواهم کرد!

وقتی قراری ما بین ِ نگاه ِ من

و بی اعتنایی نگاه ِ تو نیست،

ساعت به چه کار ِ من می آید؟

می خواهم به سرعت ِ پروانه ها پیر شوم!

مثل ِ همین گل ِ سرخ ِ لیوان نشین،

که پیش از پریروز شدن ِ امروز

می پژمرد!

دوست دارم که یک شبه شصت سال را سپری کنم،

بعد بیایم و با عصایی در دست،

کنار خیابانی شلوغ منتظرت شوم،

تا تو بیایی،

مرا نشناسی،

ولی دستم را بگیری و از ازدحام ِ خیابان عبورم دهی!

حالا می روم که بخوابم!

خدا را چه دیده ای!

شاید فردا

به هیئت پیرمردی برخواستم!

تو هم از فردا،

دست ِ تمام پیرمردان ِ وامانده در کنار ِ خیابان را بگیر!

دلواپس نباش!

آشنایی نخواهم داد!

قول می دهم آنقدر پیر شده باشم،

که از نگاه کردن به چشمهایم نیز،

مرا نشناسی!

شب بخیر!●
01-21-2013 07:30 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال پاسخ 


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان